Friday, October 23, 2009

تولدت مبارک

آنقدر سرگرم کار شده ام که عزیزترینها را هم فراموش می کنم...
ناراحت کننده است وقتی فراموشت می شود سالروز تولد عزیزی...
این که این بار هم یادت رفت... این بار هم دیر شد...
و چه غم انگیزتر که او هم از دیر فهمیدن، دیر شروع کردن و دیر شدن همه چیز نوشته باشد...
آن روزی که همه زندگیم در کسری از ثانیه مرور شد، تصمیم گرفتم که دیگر دیرم نشود... دیر نرسم...
انتخاب کردم و مگرنه هر انتخاب یک قربانی کردن است؟
پس برمی گردم به همه روزها... آدمها...و لحظاتی که دوستشان دارم. اما وقتی که دیر نباشد... برای همه چیزهایی که می خواهمشان...
برمی گردم...

Friday, June 5, 2009

آنجا که گریه امانم نمی دهد

رو به دوربین نگاه کرد و با همان صدای آرام و لرزان گفت:
" ادب مرد به ز دولت اوست "
سرش را پایین آورد و به کاغذی که جلوش بود نگاه کرد و خواست که متن نوشته را بخواند، اما به نظرش رسید که باید دوباره بگوید یا ده باره و صدباره و هزارباره شاید...
پس سرش را بلند کرد، نفسی کشید، آرام لبخندی زد و رو به دوربین گفت:
" ادب مرد به ز دولت اوست "

Thursday, June 4, 2009

اعلام کودتا

...
دکتر ما دکتره، بقیه آمپول زنن...
سبزتون قهوه ای شد...
دزدگیر88 ...
...
مرداد 32 مدتهاست گذشته است.
زاهدی، مصدق و شاهنشاه آریامهر هم که سالهاست مرده اند.
پس چه بود اینها که می شنیدیم دیشب اگر فریاد شعبان بی مخ ها نبود.

حجم رذالت

عصبانی بودم. عین یک ساعت ونیم را رژه رفته بودم جلوی تلویزیون. زنگ زدم به امین، تا از حال وهوای تهران خبری بگیرم.
درب و داغان بود. صداش در نمی آمد. بریده بریده و لرزان گفت: "ازین دلم می سوزه که به همه چرت و پرتهاش می تونست راحت جواب بده ها، مرتیکه عوضی..." و زد زیر گریه، زار زار. اشکهاش که قاطی صدایش شدند دیگر چیزی از حرفهایش نمی فهمیدم. همه انرژی نداشته ام را از پشت گوشی جمع کردم و محکم گفتم:" امین، داداش، چیه پسر؟ کجایی الان؟ پیش بچه هایی؟ توی ستادی؟" با همان صدای لرزان و نامفهوم گفت:" نه اومدم بیرون دم ماشین، می دونی چند روزه از سر کار مستقیم میام اینجا و تا آخر وقت اینجا جون می کنیم...؟ که به این راحتی حرف بخوریم ازین مرتیکه عوض...؟"
نگذاشتم جمله اش را تمام کند: "چته پسر؟ اینجا همه خوشحالن، غوغا کرد اتفاقن، اصلن این چرت و پرتها ارزش جواب دادن نداشت، فقط اومده بود مهندسو از کوره در ببره که نتونست. خودشو زد. به خدا خودشو زد. خودشونم فهمیدن که باختن. زد به سیم آخر. گریه نکن. پاشو برو پیش بقیه." حالا نوبت او بود که بپرد وسط حرف من و بگوید:" آخه من و تو اینو می فهمیم. اون درو دهاتیه که نمی فهمه این مادرقحبه چی میگه که...؟"
گفتم: "امین به خدا قسم... اگه فکر کنی بد بوده، بد میشه. فقط روحیه بده. فقط نگرش مثبت بده. الان که وقت نقد کردن و غرزدن نیست. یا می بریم یا می بریم. فقط همین. همه چی عالی بود. بهترین برخوردو کرد. زد له اش کرد. مخصوصن اون آخرش که عین بچه ها هی می پرید وسط حرفای مهندس..."
با کلی حرف راهیش کردم که به ستاد برگردد.
...
واقعیت این است که مهندس غافلگیر شد.
همه غافلگیر شدیم.

Wednesday, April 22, 2009

...کاشکی

کاش میشد...
...همچو آواز خوش یک دوره گرد
.........زندگی را بار دیگر دوره کرد.

Friday, April 10, 2009

روز هفتم، روز خوبی برای مردن

در آن کمتراز ثانيه قبل از برخورد، همه چيز در ذهنم مرور شد. توضيحش سخت است که بگويم مثلن اين يا آن را ديدم و به ياد آوردم. منظورم دقيقن تجربه آن لحظه است و حسي که بعد از آن داشتم که انگار در آن کمتر از ثانيه همه چيز را فشرده ديده اي، همه زندگيت، همه لحظه هات.
چشمانم را که باز کردم ديواره بتني سمت راست اتوبان در چندسانتي متري بود شايد. به ديواره خوردم محکم و آنقدر محکم که در ناخودآگاه خواب و بيداري و برخورد دستم را که روي فرمان شل شده بود چسباندم به فرمان محکم و چرخاندم به چپ با قدرت تمام.حالا بيدار بودم و حواسم سرجا بود و ديالوگ چندشپ پيش با علي آمد جلوي چشمم که حرف تصادف بود و حساب تجربه و اين حرفها. پس فشار دستم را که روي فرمان بود برداشتم و فرمان را ول کردم و ترمز را هم و کلن ول کردم همه چيز را وهمانطور نشستم آرام و منتظر که نجاتي اگر بود اينگونه حاصل مي شد و وداعي اگر، حداقلش بي هول و هراس مي رفتم.
باز هم دير بود.مثل هميشه براي همه اين حرفها دير بود. پس ماشين که با فشار مضاعف فرمان من به چپ پيچيده بود آنقدر پيچيد که يک چرخ کامل زد و دوباره به چند متر جلوتر از همان ديوار بتني سمت راست اتوبان خورد و ضربه برم گرداند به سمت گاردريل وسط اتوبان و محکم خوردم اين بار از جلو به گاردريل و به لطف آقاي نيوتون که به تنهايي و بدون دخالت من فرمان را به دست گرفته بودند برگشتم به وسط خيابان و سرعتم هي کم و کمتر شد و ايستادم همان وسط عمود بر مسير اتوبان.
غير از درد کوفتگي زانوي راستم که به زیر فرمان خورده بود درد ديگري نبود و سالم بودم به يقين.
سرم را بالا آوردم و به سمت چپم نگاه کردم.
اتوبوسي با سرعت زیاد در چند قدمی ام بود.
سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمانم را بستم.

Thursday, April 9, 2009

دعای باران

یک هفته ای هست که آسمان شهر من ابری و بارانیست.
دیروز هم ابری بود، که آن مرد شیاد به شهر من آمد.
حرفهایش که تمام شد، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و به هزاران مردمی که برای شنیدنش در میدان بزرگ شهر جمع شده بودند با همان صدای کشدار همیشگی گفت: " دستهایتان را بلند کنید، دعا می کنیم. "
بعد رو به آسمان کرد و بلند فریاد کشید:
" ای خداوند عزیز جبار، حماقت این مردم را روزافزون بفرما "
و مردم شنیدند " ای خداوند عزیز جبار، باران رحمتت را بر ما نازل بگردان "
دیوارهای چند صدساله میدان بزرگ شهر از فریادهای آمین مردمان می لرزید.

SinCity

وقتی که آدم بدی می شوم
غمگین می شوم
برای مدتها...

Saturday, April 4, 2009

بیست و سوم اسفندماه

دیروز بیست و سوم اسفندماه بود. یادم نرفته بود. دیشب خوابت را دیدم صبح که بیدار شدم گفنم بگذار چند خطی برایش بنویسم که بداند یادم بود، که یادم نرفته بود. یادم نرفته همه آن روزهای آن ده-جهارده سال، همه آن با هم مدرسه رفتن ها،از سر کلاس و امتحان فرارکردنها، شیطنتهای وسط شلوغیهای چهارباغ، خوردن ساندویچ فلافل قبل زنگ ورزش و آن همه تقلبها. یادم نرفته که باهم در امتحان دیپلم قبول شدیم. که همگی باهم دانشگاه رفتیم، گرچه هرکدام گوشه ای ازین شهر اما یادم نرفته کمتر نشد رفاقتمان که شاید کمرنگ شد آن ابتدای دانشگاه رفتن که وارد یک جای غریب شده بودیم و آنقدر غریبه بودیم که آشناییمان دوباره وصلمان کرد و پیرنگ رفاقتمان پررنگتر شد. یادم نرفته بزرگ شدنمان را در هم صحبتی پیاده روی های هرشب از مبداء پل فلزی به مقصد هرکجا و با هر مسیر و تا هر زمان. یادم نرفته پیتزا فروشی کوچک نبش کوچه کلیسا را که پاتوقمان بود. یادم نرفته فرنوش را و سارا و معنی زن را و عشق را شاید که با هم فهمیدیم و آن رنوی سپید که مرکبمان بود که حتی برای شش نفرمان هم جا داشت. یادم نرفته بود که معنی کارکردن و پول درآوردن را هم با هم یاد گرفتیم. گرچه مدتها پارسایی مراممان بود اما یادم نرفته بود که گذشت تا اسمن پارسا شدیم و پارسا شد گروهمان که رفاقتمان و دوستیمان تنها در واژه گروه معنا می یافت که نه شرکت و نه موسسه و نه هیچ نام دیگری معنی همه آن ساعتها و روزها و سالها را جمع نمی کرد. یادم نرفته که نتیجه آن همه عمران و برق و کامپیوتر و صنایع و متالورژی شد گرافیک و چاپ و تبلیغات. یادم نرفته که قرار بود یک دل یا هم کارکنیم، یک نفس، یک تن و رفاقتمان امیدمان بود، مطمئن ترین راه رسیدن به آرزوهامان که قرار بود حاصل آن همه رفاقت جمع شود وسط یک سفره بی حرف و حدیث که بنشینیم سر آن مثل همه آن روزها که با هم سر سفره هایی که مادرانمان می انداخنتد می نشستیم با خنده و شوخی و شادی و قهقهه. یادم نرفته آرام آرام سهم خواستن من و تو و او و آن دیگری ازین سفره را و حرفهای من بیشتر و تو کمتر. یادم نرفته که آن سفره دیگر برایمان سفره مادرانه نبود. که دیگر شادی و شوخی و خنده نبود.یادم نرفته آن شب نشینی بعد از آن همه چهارده سال را در آن خانه قدیمی که اجاره کرده بودیم، همان خانه که قرار بود خانه پارساییمان باشد. یادم نرفته یکطرفه اعلان دادید که می خواهید تکلیف را روشن کنید و من را بگو که خیال می کردم قرار است حرف بزنیم و از هم بگوییم و از رفتارهامان و عیبهامان و حرف بزنیم مثل همه آن روزها که رفاقتمان بماند که باز هم بماند و خراب نشود. یادم نرفته که یکی تان به نمایندگی سه نفر تکلیف چهارده سال نان ونمک را یکسره کرد بالاخره و هر چه گفتم فایده ای نکرد. یادم نرفته هیچ نگفتی، ساکت ماندی مثل آن دیگران، سرت را پایین انداختی و در نقش کفپوشهای کف دفتر که خودمان با ناشی گری تمام -یادت هست؟- چسباده بودیمشان به سهمت فکر کردی و به آینده ات و زنت و خانه ات و ماشینت و بچه های آینده ات شاید و آن همه که از سفره زندگی نصیب می خواستی. ما ماندیم و شاید هم شما و من نفهمیدم که که کی ماند و کی رفت؟
یادم نرفته بود. باور کن یادم بود آن شبهای بیست و سوم اسفندماه که در آن اتاق کوچکت در خانه پدری سر سفره می نشستیم و می گفتیم و می خندیدیم و برایت جشن گرفته بودیم.
دیروز بیست و سوم اسفند بود. یادم بود. یادم نرفته بود.
تولدت مبارک.

Thursday, March 12, 2009

شب از ترس صدای نیامدنت از خانه بیرون می زنم

« آخه عزیز من ( آهنگ صدا مثل ناله آرامی بود کشدار و البته مهربان ) مگه تو دل نداری..؟ مگه دلت تنگ نمی شه..؟ آخه مگه میشه نخوای حتا صدامو بشنوی..؟ یعنی حتی تو فکرت هم نمی آم..؟ اعصابت درد نمی گیره..؟ چه طوری می تونی آخه..؟ به خدا من نمی تونم راه برم، غذا بخورم، کار کنم، بخوابم... هرجا می رم، هرکاری می کنم هستی... همینجور جلوی چشمام، تو ذهنم، رو مخم، رو اعصابم... روانی شدم به خدا... اون وقت تو، انگار نه انگار. خب شک می کنم وقتی ده روز میگذره و هیچ خبریت نمی شه، خونه که نیستی، موبایلت هم که خاموشه قربونش برم، آخه نباید حداقل یه تلفن کنی یه خبری بدی..؟ خب حق بده به من که فک کنم این رابطه یه طرفه اس، که همش توهم منه... آخه... آخه... همش من باید زنگ بزنم..؟ همش من باید بیام پیش تو..؟ من باید بهت سر بزنم..؟ من باید بخوام..؟ نمی تونم فک کنم تو این رابطه رو نمی خواستی... تو هم دوس داری... می دونم دوس داری... پس اون حسی که از نوک انگشتات می ریزن توی جونم وقتی می چرخونیشون روی بدنم آروم آروم چی..؟ اینا همش خیاله..؟ توهم منه..؟ بازی می کردی..؟ داری بازی می کنی با من..؟ مث دخترپسرای شونزه هیفده ساله یه روز همینجوری پیچیدیم به همدیگه..؟ همین..؟ دیگه دارم خل می شم... خب عزیز من اگه برای تو عیبه، بده، اشتباهه به خدا برای من که بدتره... باور کن من نمی تونم بهت فک نکنم. اصلن موندم تو چه طوری می تونی... به خدا من همیشه فک می کردم تو هم می خوای این رابطه رو... کاش فقط یه بار حداقل تلفن می کردی، نمی گفتی دلم تنگ شده، نمی گفتی بیا اینجا. فقط حالمو می پرسیدی... می گفتی خوبی..؟ اصلن زنده ای..؟ مرده ای..؟ خب اگه نمی خوای بگو... بگو اگه نباید بیام اونجا... بگو اگه نباید زنگ بزنم... بگو برو... نیا... زنگ نزن... ( صدا آهنگ نداشت. نعره های بلندی بود بریده بریده و پشت سرهم و البته عصبانی ) اصلن بگو برو گمشو...... »
.
زن سرش را گذاشته بود روی زمین بین دستهاش ، سجده کرده باشد انگار،اما کف دستهاش رو به سقف بود و انگشتهاش جمع شده بودند روی هم. آرام آرام گریه می کرد، بی صدا.
صدای دادوفریاد نامفهومی از گوشی تلفنی که کنار زن روی زمین افتاده بود چنگ می زد به ساکت خانه.
آن طرفتر از گوشی روی آخرین صفحه دفتری که باز بود همانطور روی زمین، با خط درهم و برهم و نامرتب چیزهایی نوشته شده بود.

Sunday, March 8, 2009

...سعدیم

ای دل اگر فراق او در تو اثر نمی کند
............................وآتش اشتیاق او،
....................تو نه دلی که آهنی

Friday, March 6, 2009

مث جمعه

غروب جمعه… منتظر… مث نگاه سرباز از برج نگهباني به جاده خلوت روبروي پادگان…
غروب جمعه… غمگين… مث نگاه امام حسين از پشت شيشه عقب يه اتوبوس سفري…
غروب جمعه… دلتنگ… مث نگاه آدم برفي آخراي زمستون…
غروب جمعه… ساكت… مث خالي اتاق من…امروز…

Tuesday, March 3, 2009

س.ن. سعدی و بنفشه ها

از سعدی پراکنده غزلی دیده بودم گاه گاهی آن هم مثلن در تویی جلد نوارکاستی شاید و نه بیشتر از آن. و گاهی قطعه ای از گلستان و بوستان لابلای خاطرات فراموش شده آن همه کتاب دوران مشق و مدرسه.
اما... روایت تو از سعدی آنقدر دلچسب بود که افسوس خوردم برای همه روزهای رفته بی سعدیم. برای آن همه لحظه های ناب نداشته ام. مثل همان هدیه ای که داده بودی چندروز پیش تر و بیش تر از آن روایت تو از خودت. از همه آنها که می نویسیشان و وقتی می خوانمت دلم از غم پر می شود از بس که هیچ ندیده ام، هیچ نخوانده ام و هیچ نیاموخته ام و این غم بی قرارم می کند، می جنباندم، تکانم می دهد و وادارم می کند به. ننشستن، نایستادن، وادارم می کند به رفتن، گشتن، دیدن، خواندن. که اگر بدانی... زمین و زمان را به هم دوختم تا دوستی همان شب به دادم رسید که بیش از این خالی نمانم از لذت خوانش کلیاتی که تجربه اش نکرده بودم تاکنون...
اگر بدانی چه می خواهم و همان، چقدر می ترساندم!!؟
که روزی برایم از لحظه هایی بنویسی که تا به حال قلمی شان نکرده ای، آن لحظه های ناب ، آنها که هرکس تنها برای خودش نگه می داردشان و اگر هم بگوید به شاید دورترین دورترین آدمها...
و آن روز شاید که دردم، بمیرم.
با ارزشی نداشتم که همراه این دستخط تحفه کنم. پس از باغچه خانه مان چند گلبرگ بنفشه برایت می فرستم به یاد روزهای بهاری این آخر زمستان.
به امید دیدار. میم.
زمستان هشتادوهفت

Monday, March 2, 2009

تا در بر تو میرم نغزست رستخیزم

" چه آتیشی تو دلت افتاد مرد. چی کار کردی با خودت آخه؟ "
سرم را از روی سنگ بلند کردم و زل زدم به چشمانش که آن طرف را نگاه می کرد و منتظر ماندم.
جوابی که نیامد شروع کردم به شستن سنگ از گل ولای جا مانده از کفشهای بی مبالات و گفتم: " تو اصلن می دونی اون شب بعد از مدتها به من چی گفت؟ گفت که بعد تو با هیشکی اینقدر نزدیک نشده بود غیر از من. می دونی وقتی گفت سرم گیج رفت، افتاد، چشمام تار شد و دستام سرد و کرخت. تو کجا آخه مرد... من کجا...؟ "
" هوا داره تاریک می شه. آخه چی اونجاس همینطوری زل زدی اون طرف!؟ "
نگاهم نمی کرد، انگار که اصلن نیستم که انگار من هم فقط یکی از همان کاجهای دور و بر هستم یا حتی نه آن هم.
" خاک این گلدونا که خیسه دوباره، کی دوباره پیشت بوده...هی...نشد یه بار بیام اینجا و کسی قبل من پیشت نبوده باشه..."
" باشه اشکالی نداره، هرجور راحتی... من که می دونم چقدر شمع دوس داری. یکی واسه خودم روشن می کنم. یکی هم واسه اون... واسه تو هم هیچی "
...
باد که شعله شمع را به صورتش برد دیدم که دزدکی نگاه می کرد.
" یادت باشه امروز هم چیزی نگفتی... " بلند شدم و او را مثل همیشه میان آن همه تاریکی و کاج رها کردم.
...
قطره اشکی از چشمان عکس روی سنگ افتاد.

Sunday, February 22, 2009

چند قدم مانده به صبح؟

آقای کارگردان سریال مرگ تدریجی یک رویا: "خب، تعریف کن... کار جدید چی داری؟"
آقای بازیگر نقش شوهر در فیلم عروس آتش: "روی یه فیلمنامه دارم کار می کنم"
آقای مرگ تدریجی یک رویا: "بارک الله، خودتم می خوای بسازیش؟"
آقای بازیگر شوهر عروس آتش: "نه، نه، دارم برای پوراحمد می نویسم، می دونی دوست دارم اون این فیلمو بسازه..."
آقای تدریجی یک رویا: "پوراحمدو دوس داری؟ کاراشو دنبال می کنی؟"
آقای بازیگر عروس آتش: "آره، آره، می دونی، می دونی(با هیجان و بریده بریده حرف می زند) پوراحمد ازون کارگردانهاییه که خیلی کاراشو دوس دارم... همیشه دلم می خواس باهاش کار کنم... می دونی...تو فیلمنامه اتوبوس شب هم خب یه خورده با هم همکاری کردیم..."
آقای یک رویا: "آفرین... بارک الله... نمی دونستم... اتوبوس شبو دیدی...؟ خودت دوست داشتیش...؟"
آقای عروس آتش: "نه...نه... ندیدم... یعنی فرصت نشد... می دونی... من خیلی کم سینما می رم..."
یک رویا: "یعنی دی وی دی یا سی دی اش رو هم ندیدی...!؟"
عروس آتش: "نه...نه...نشد...
...

Friday, February 20, 2009

نرفتیم، به همین سادگی

هرکسی می تواند در یک عکس خوشبخت به نظر برسد.
"فکر می کنی هرکسی می تونه توی عکسها خوشبخت به نظر برسه!؟"

Thursday, February 19, 2009

هر روز

صبح که بیدار می شود، به دستشویی می رود.
جلوی آینه می ایستد و قبل از آنکه صورت درهمش را ببیند به لیوان پر از مسواک جلوی آینه خیره می شود. همه فکرش را به کار می اندازد تا باز یادش بیاید که مسواکش سبز بود یا زرد یا قرمز یا شاید هم آبی.
بعد از مسواک زدن مسواک سبز را جدا از بقیه مسواکها روی پیشخوان جلوی آینه می گذارد برای فردا.
از دستشویی که بیرون می آید، لباس که می پوشد و می رود، .به دستشویی می روم و مسواک سبز را دوباره در لیوان می گذارم.

Wednesday, February 11, 2009

ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

2-- بابا که گفت، لبها تر شد از شراب بی دعوت استاد. یاد کرکس آمد، طاقت از کف رفت. زخمه استاد بر تن ساز نشست و بابا بود فقط که آرام نشسته بود که هیچ کس دیگر نبود که هیچکس دیگر نیامده بود به برنامه ای که سفارش کرده بودی مفرح باشد. ساز که قرار گرفت بابا کتاب را باز کرد:
.ز دل برآمدم و کار بر نمی آید.....ز خود برون شدم و یار در نمی آید...
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر.....ولی به بخت من امشب سحر نمی آید...
فدای دوست نکردیم عمر و مال دریغ.....که کار عشق ز ما این قدر نمی آید...
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس.....کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

همان مصراع اول را هم تمام نخوانده بود که چشمانم سیاهی رفت.
.

1-- مرد اشک چشمانش را پاک کرد، گوشی تلفن را برداشت و نوشت: "خوابیدی؟"
زن جواب نداد.
مرد کلافه شده بود. کتاب را باز کرد:
ز دل بر آمدم و ...
مرد تا صبح نخوابید.

Tuesday, February 10, 2009

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

هفته پیش دایی حسن مرد.
دایی حسن برادر مادر بود.
شب ، آرام خوابیده بود درست مثل شبهای قبل و صبح بیدار نشده بود.
.
بابا ابروانش را در هم کشید و رو به حاج محمود گفت : "حاجی، دایی که عاشورا اومده بود مسجد، چیزیش نبود بنده خدا... "
" دکتر دایی حسن بعد مرگش به ما گفت که تو این ده بیست روز باید خیلی درد کشیده باشه، می دونی که شیمی درمانی می کرد و ریه هاش..." حاج محمود گفت و آه کشید.
.
دایی حسن عاشورای امسال هم به مسجد رفته بود درست مثل سالهای قبل و در این ده بیست روز هیچکس نفهمید که دایی حسن چقدر درد کشید.

Sunday, February 8, 2009

لبخند یا اگر نویسنده جرات داشت

دلم می خواست ببوسمش قبل از آن که از ماشین پیاده شود.
چند قدمی که دور شد صدایش کردم :
"به نظر تو آدم باید هرچی ، هر حسی که تو دلش هست به آدم روبروش، به کسی که دوسش داره بگه؟ "
کمی مکث کرد، لبخندی زد و گفت: "خب... آره "
گفتم : "حتا اگه حرفی که می زنه واسه اون رابطه تبعات داشته باشه ، یا نمی دونم مثلن سوء تفاهم "
پرید وسط حرفم و گفت : " این حق اون آدمه که بدونه "
بعد به چشمهایم زل زد و منتظر بود تا حرفی بزنم.
دستم را به علامت خداحافظی کمی بالا آوردم ، لبخندی زدم و راه افتادم بی که گفته باشم.